دخترک

روزانه

Sunday, July 03, 2005

شروع پرواز دوباره پروانه هاي ذهنم مرا به سوي نابودي مي برد.
شعله هاي بي اعتنائي روزگار بر سرم مي بارند و مرا به قعر ناداني هاي ديگران مي کشانند...
.چقدر دلم براي زيباي وحشيم تنگ است..
چقدر مي خواهم مرا در آغوش گرمش جاي دهد و ساعتها نوازشم کند.....
چقدر دلتنگ مهربانيهايش هستم...
دلم براي بوسه هايش تنگ است.
و براي خنده هايش که گاه مرا از شک و ترديد سرشار مي کرد .
او خود مي داند که از من چه ساخته؟؟؟
يک تکه سنگ؟؟؟؟
دلم برايش تنگ است براي نگاهش نگاهي که اعماق وجودم را به لرزه در مياورد
اما او.... او در اوج بي قانوني اش قانونمند ي مرا نستود
در اوج تکبرش تواضع مرا زير پا لگد مال کرد
او مي داند؟ ميداند............ميدانم که ميداند.....
ديگر قفلهاي سکوت را شکانده ام .
ديگر گريه نميکنم....
ديگر از ضعف گرسنگي بر خود نمي پيچم...
.ديگر از بي حوصلگي بر سر ديوارهاي اتاقم فرياد نميکشم.
ديگر از ديگري داشتن خسته ام......
توان مبازه ندارم....
شقايفهاي وحشي مرا در بر بگيريد تا با نفسهايتان نفسي تازه کنم
.
.
.
.
دخترک تنها

1 Comments:

  • At 9:07 PM, Anonymous Bardia said…

    این سه تا پست آخر چقدر با هم در تضاد بودن ! ... درضمن قالب جدید مبارک

     

Post a Comment

<< Home